|
شهدا شرمندهایم |
از نفسهایش شنیدم بوی خردل های جنگ بوی رفتن میرسد، از سرفه هایی سرخ رنگ بازدم ،اندر گلویش شب نشینی کرده است هر تنفس جان کند، این مرد صحرا گرد جنگ هر دمی کز نای او دم میزنم در خود روم از چه لرزان دست او، هی میکشد بر نای چنگ شهر انسان بهر بودن خالی از اکسیژن است سهم او از شهر ما ،کپسول با یک نای تنگ نیست دردی، آنکه دستش را زجانش شسته است جز ز نیشک های این شهر غریق قلب سنگ [ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 12:38 ] [ علی رحیمی ]
[ ]
|